تبليغاتX
Ya3kUchak

Ya3kUchak

یاس نوشته ها...

آخ...

میشینم و به مامانم نگاه می کنم...

الهی قربونش برم... با عشق آب میپاشه به سبزه و همراه با اون...

به دل من آب پاشیده میشه...

روح و تنم تازه میشه و حس میکنم...

دارم رشد میکنم...

مثل اون سبزه...

آخ...

مامانی...

عاشقتم!

چشمامو میبندم...

به آرزو هام فکر می کنم...

به تو که امسال آرزوی منی...

آرزو میکنم...

که آرزوهات

بر آورده شن...

ته دلم کسی می خنده...

به من...

به عشق اون سبزه...

بزار بزرگ شه...

به عشق آب...

بزار بزرگ شم...

به عشقت...

به من بخند...

به دلم...

به عشقم...

به خاطرم بخند...

روزگارت بخیر...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت 3:41 PM  توسط Ya3kUchak  | 

و اما عشق...

آپ آپ آپ...

معمولاً اینجوریه که بهم موضوع میدن و من آپ می کنم...

ولی الان چند روزه یه آقایی بهم موضوع دادن...

ولی من...

چی بگم آخه وقتی کسی رو دوست داری و نمیتونی بهش بگی؟

چی بگم اگه به عشقت مطمئنی و باز صبر میکنی که مثلاً زمان مناسب بیاد؟

آخه یکی به من بگه یعنی چی این حرفا؟!

مگه من و تو چند سال زندگی میکنیم؟

اینقدر سخت نگیر!

چرا گاهی احساس مزاحم بودن میکنیم؟

به ما چه اگه کسی دوست نداره با ما باشه و نمیتونه بگه؟

اون اگه مشکلی داشته باشه بهت میگه برو!

جلوی آینه وایسا!

چی میبینه؟

یه ساعت شنی... که واروونه شده...

و شن هاش داره تند و تند میریزه!

این عمرته پسرک!

با این شنا بازی نکن!

این ساعتو الکی تکون نده که دونه هاش سریع تر بریزه!

اصلاً چرا گفتم پسرک؟

با دخترکا هم هستم!

گاهی لازمه یه کم دیوونه باشین!

اگرچه بین من و تو هنوز دیوار است...

ولی برای رسیدن بهانه بسیار است...

دستا تو باز کن...

عشق رو در آغوش بگیر!

ولی بدون...

این عشق تو رو تا اوج میبره

و گاهی هم

بال های تو رو زخمی میکنه

تا معشوقت مرحمی باشه بر زخم های تو!

که قدرشو بدونی؟

خوش به حال کسایی که

شبا میان خونه

در حالی که یه آواز برای معشوقشون روی لبشونه..

و فکر معشوقشون از ذهنشون بیرون نمیره!

ولی خوش تر به حال اونایی که...

میتونن با یه اس ام اس

به عشقشون بگن:

"دوستت دارم جوجو"

و خوش تر تر...

به حال اونایی که...

عشقشون کنارشونه

و لبخند روی لبشون...

...

راستی...

لبخند که دیگه یادتون نمیره؟!

هوم؟

روزگارتون بخیر...

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت 3:41 PM  توسط Ya3kUchak  | 

می خوام امروز دیوونه باشم!

می خوام امروز دیوونه باشم!

یه روز به خودتون فرصت بدین و اون جور که دوست دارین زندگی کنین!

امروز روز آزادیه!

امروز، روز خوبی برای انجام کار های نا معموله...

می تونی تو خیابون برقصی...

یا مستقیم به چشم های یه غریبه نگاه کنی و از عشق تو اولین نگاه حرف بزنی!

می تونی به کسی زنگ بزنی که قسم خوردی هیچ وقت اینکارو نمیکنی ولی دلت براش تنگ شده!

گناهه؟

می خوام بدونم گناه چیه؟

این چیه که مغز جوونای ما رو پر کرده؟

چرا می ترسی ابراز عشق کنی اگه عشقت واقعی و پاکه؟

چرا نمی تونی ببوسیش؟

خدا دوست دارد

لبی که ببوسد

نه آن لب که از ترس دوزخ بپوسد

خدا دوست دارد

من و تو بخندیم

نه در جاهلیت

بپوسیم...

بگندیم...

...

جون دلم...

لبخند بزن!

افکارتو بریز دور... یه روز متفاوت رو شروع کن!

امروز هر گناهی بخشوده میشه!

لبخند یادتون نره!

قربون دلای مهربونتون...

روزگارتون بخیر!

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 5:54 PM  توسط Ya3kUchak  | 

روش نمیگه بگه دوست دارم! شاید...

تا حالا شده یکی ازت خوشت بیاد عجیب و همش برات ادا و اصول در بیاره که واه واه... چه دختری...

چه لوسه!

یا مثلاً

اه اه... چه پسریه...

حالا داره توی دلش هی قربون صدقه ات میره ها!

ولی نمیتونه ابراز کنه!

که این خودش چند حالت داره:

مشترک مورد نظر خجالتیه!

مشترک مورد نظر از جواب "نه" شما حراسونه است!

مشترک مورد نظر مرض داره!

مشترک مورد نظر، همون بهتر که مورد نظر نباشه.

حالا خودت موندی و نمیدونی چجوری باهاش بر خورد کنی!

آخه یه کم خسته شدی اون هی میاد و ضایت میکنه!

تو که می دونی دوست داره!

Dehe!

حالا طرز برخورد تو چجوری باشه!؟

اینم خودش چند حاالت داره:

اگه تو قوربون مشترک مورد نظر میری:

 ( این دسته افراد، خودشون از مشترک مورد نظر خوششون میاد)

که باید به مهربونی برخورد کنی!

وقتی اومد جلو و سعی کرد ضایع ات کنه، یه لبخند (از نوع یاسیش) میزنی، که روش کم شه!

اگه نشد، یه کم ناز می کنی براش و خودتو به ناراحتی میزنی...

اونم میاد جلو و معذرت خواهی می کنه! (این یه پدیده ی ثابت شدست! اگه دوستت داشته باشه، نمیتونه ناراحتیتو تحمل کنه)

 اگه از مشترک مورد نظر گریزونی:

 ( در این حالت، بهتره که مشترک مورد نظر رو نبینین)

ولی اگه در شرایطی، مجبور به تحمل اون هستین، باید بهش بفهمونین که دوست داشتن اینجوری نیست!

پس وقتی اومد جلو و سعی کرد باهاتون حرف بزنه، جوری وانمود کنین که انگار هیچ کس... هیچی نگفته!

به قول معروف "این گوش در و اون گوش دروازه" کنین و یا علی مدد! به راهتون ادامه بدین!

اگه مایل به گرفتن حال مشترک مورد نظری:

(؟)

و اینا...

بهت پیشنهاد میکنم که اوه اوه!

بی خود!

دلت میاد؟

اونم گناه داره!

اگه واقعاً دوست داشته باشه و روش نشه چی؟

ولی اگه اذیتت میکنه!

جلوشو بگیر!

چجوری؟

اینجوری... هرچی گفت... فقط بهش بخند...

همین!

هیچی نگو! و فقط به حرفاش بخند!

انگار که داره جک تعریف میکنه!

تا اون باشه... که دوست جون مهربون من رو اذیت نکنه...

لبخند یادتون نره!

روزگارتون بخیر!

+ نوشته شده در  شنبه یکم اسفند 1388ساعت 9:34 PM  توسط Ya3kUchak  | 

وای که همیشه اینجوریه...

وای که همیشه اینجوریه...

تو دوسش داری...

اونم داره ها...

ولی یه خورده کم تر!

بعد تو همیشه همه ی تاریخا رو یادت می مونه!

ولی اون نه!

یه کم ... فراموشی داره!

حالا چند تا راه کار:

لطفاْ:

به یک اندازه هم دیگر را دوست داشته باشید!

چه معنی داره تو اینقدر دوسش داری؟

سعی کنین شما یادتون بمونه...

و چند دفعه روشو کم کنین...

که خجالت بکشه! و دیگه هیچی رو یادش نره!

اگه اینا فایده نداشت!

این راه بهترین روشه:

یک هفته دندون روی جگرت بزار و باهاش قهر کن!

آخ که این راه حتماْ جواب میده!

...

جدا از شوخی!

گاهی وقتا.. "حرف نزدن" خودش بهترین حرفه...

یه کم بیشتر صبور باشین...

یه کم درکش کنین...

یه کم بیشتر بهش محبت کنین...

همش منتظر جواب محبتتون نباشین!

به خودتون... و عشقتون احترام بزارین!

اونوقت... بهترین جوابو از عشقتون میگیرین...

لبخند یادتون نره!

روزگارتون بخیر...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 12:46 PM  توسط Ya3kUchak  | 

پیش چشمات...

زیر خاکستر ذهنم باقیست

 

آتشی سر کش و سوزنـــده هنوز

 

 

گاه گــــــاهی کــــه  دلـــــم می گیــــرد

 

پیـــــــش خـــــــود مــــی گـــــــــــــــــویم:

 

آن که جانم را سوخت ، یاد می آرد از این بنده هنوز؟

 

سخــــــــــــــــــــــــت جــــــــــــانـــــــی را بیــــــــــــــن

 

کــــــــــــــــــه نمـــــــــــــــــــــــردم از هــــــــــجر

 

(مـــــرگ 100 بار بـــــــــــِه از ، بی تو بودن باشد)

 

گفتم از عشــــــــــق تو من خواهــــــم مرد!

 

چون نمـــــــــــــــــــــردم،  هستــم...

 

پیش چشمان تو شرمنده هنوز

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم بهمن 1388ساعت 12:23 PM  توسط Ya3kUchak  | 

بی تو من زنده نمانم...

بی تو طوفان زنده ی دشت جنونم...

سیل افتاده به خونم...

تو چه سان می گذری غافل از اندوه درونم؟

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی...

بی من از شهر سفر کردی و رفتی...

قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم...

تا سر کوچه به دنبال تو لغزی نگاهم...

نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی...

چون در خانه ببستم

دگر از پای نشستم

گوییا زلزله آمد...

گوییا خانه فرو ریخت سر من...

بی تو من در همه ی شهر غریبم...

بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی...

بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی...

تو همه بود و نبودی...

تو همه شعر و سرودی...

چه گریزی ز بر من...؟  که ز کویت نگریزم!

گر بمیرم ز غم دل...  با تو هرگز نستیزم...

من و یک لحظه جدایی؟

نتوانم...

نتوانم...

بی تو من زنده نمانم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 6:4 PM  توسط Ya3kUchak  | 

آخ... کنکور دادی؟

حالم یه جوریه...

 

می دونی چجوری؟

 

کنکور دادی؟

 

فکر کن تستا رو  تا 98 زدی...

 

همین که رسیدی به 99...

 

یه دفعه میبینی که 2 تا خونه خالی داری... و  سوال نداری!

حالا بگرد ببین کجاشو اشتباه کردی!

 

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای...

 

چه حال عجیبیه...

نه اشتباه نکن!

بد نیست!

من اگه این اتفاق برام بیافته... نیم ساعت فقط می خندم...

بعد وقت تموم میشه!

منم کنکور قبول نمیشم!

(آخه من وقتی ناراحتم هم می خندم... ! )

نمیدونم...

مهم اینه که می خندم...

توی هر شرایطی...

بعضی چیزا رو... خوبه که به زمان واگذار کنی...

(شاید اصلا نباید کنکور قبول شی...  )

اینقدر بهشون فکر نکن!

گاهی خیلی چیزا رو...

"خودش"

حل می کنه!

هواتو داره!

نترس!

شاید همین 2 خونه قبل... اشتباه کردی...

 

آروم آروم اشتباهتو پیدا کن...

 

هنوز وقت داری...

درستش کن...

...

ایشاالله قبولت می کنه تو کنکور زندگیت...

حالا شده با ارفاق!

لبخند یادتون نره!

روزگارتون بخیر...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 10:29 AM  توسط Ya3kUchak  | 

دیگه هیچی نمینویسم... !؟ هوم؟

داشتم می رفتم بیرون...

 

که بازم صدای گریه ی خواهر 7 سالم بلند شد و باز صدای مامانم که آروم میگفت:

 

"عزیزم... راحت میشیا... درد نداره... بزار یه نگاه بندازم!"

 

بازم همون ماجرای دندون!

 

و صدای گریه ی آجی من...

 

الهی بمیرم...

 

آجی جون...

 

بیا گلم...

 

خواستم یه کم باهاش حرف بزنم...

 

(ازون حرفایی که به شمامیزنم )

"عزیز دلم... بیا یه داستانی رو برات تعریف کنم...

 

یه پسر بچه ی شیطون و خوشگلی... عاشق پریدن از آبشار بود...

 

توی دهکده ی اونا... هر روز... بچه ها به صف می شدن... تا  به کمک مربیشون... از یه آبشار بپرن!

 

اون پسر! همیشه وایمستاد آخر صف! و تا وقتی که نوبتش بشه صد بار از ترس می مرد!

 

یه روز نشست و با خودش فکر کرد!

 

گفت: اگه اول از همه بپرم، چی میشه؟

 

امتحان کرد!

 

اول از همه پرید! بازم ترسید! ولی حد اقل سریع تموم شد و صد بار سکته نکرد!

دیگه راحت شد!

 

همیشه اول از همه می پرید و دیگران فکر می کردن که اون چقدر شجاعه!

 

بعد یه مدت... خودشم باورش شد که شجاعه!

 

و دیگه نترسید!"

 

همه ی اینا رو برای خواهرم تعریف کردم!

 

با چشمای پر از اشکش (الهی آجی بمیره برش) نگام کرد...

 

و گفت: "نمی خوام... دندونمو نمی کشم.. می ترسم..."

 

لبخند زدم و از خونه اومدم بیرون...

 

توی راه همش به این فکر می کردم که اگه حرفای من... روی خواهرم تاثیر نداره، پس چرا میام و توی وبلاگم مطلب می نویسم!

 

واسه ی کسی مهمه؟

 

کسی حالش بهتر میشه؟

 

به کسی...

 

به آجی ها و داداشای من...

 

کمک میشه؟

 

...

تصمیم گرفتم... دیگه ننویسم!

 

تا وقتی که بتونم اول از همه، روی خانوادم تاثیر بزارم!

 

..

رفتم خونه...

 

آجی جونم... با این قیافه... 

   اومد جلو...

و گفت: کشیدمش آجی...

...

دندونشو کنده بود!

خدایا شکرت!

 

دوستون دارم!

 

لبخند یادتون نره!

 

روزگارتون بخیر!

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 12:17 PM  توسط Ya3kUchak  | 

آخ...

گاهـــــــــی می شینم و به مشکلاتم فـــــــــــکر می کــــــنم!

 

اینجور مواقع... حس میکنم، دلم با یه کش وصــــل شده

 

به مشکلات و من بــــــــرای فــــــرار کـــــردن...

 

ســـــــــــرعت قـــــدم هامو زیاد مـــــیکنم..

 

 

اما همین که یه کم فاصله می گیــــرم،

 

ایـــــــــــــــن کـــــــــــــــــــــش ...

 

منو دوباره می کشونه سمت این مشکلات!

 

همه ی ما ایـــــــــــــــــــــــنجوری هســــــتیم!

 

چرا می خــــــــــوایم از مشکلات فرار کنیم؟ هـــــــوم؟!

 

فکر کنیـــن رفتین نونوایی... به همین راحتی جاتونو به کسی

 میدین

کـــــــــــــــــــه نـــــــــــــــــــــــون

بگیـــــــــــــــــــــــــره؟

 

پس عقب نشینی نکنین و جاتونو به مشکلات ندین لطفا!

 

D           e            h             e!

 

بشینیــــن کنار مشکلاتتون و بهشون فکر کنین!

 

انقد فکر کنین که کم کم... مشکلات ازتون فرار کنن!

لبخند یادتون نره...

روزگارتون بخیر...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 9:39 PM  توسط Ya3kUchak  |